شمارهٔ ۶ - داغ نیستی
کوس رحیل میزند ای خفته ساربانبرخیز و زود رو که روان است کاروان
هستی طمع مدار که با داغ نیستیکس درنیامدست به دروازهٔ جهان
صاف فلک مجوی که دُرد است در عقبنوش جهان منوش که نیش است در میان
امن از جهان مخواه که میر اجل در اوهرگز نداده است کسی را به جان امان
دادی اگر چنانک تو دیدی زمان کساوّل زمان پادشه آخر الزمان
دارای عهد شیخ حسن آفتاب ملککو بود خسروان جهان را خدایگان
شاه جهان ملول شد و از جهان برفتعالم به هم برآمد و او از میان برفت
افلاک را خیام و سراپرده بر کنیدزین پس خیام و پردهسرا را چه میکنید
خورشید بارگاه شرف رفت ازین سراآتش به بارگاه و سراپرده در زنید
خورشید ملک رفت به خاک سیه فروخاک سیاه بر سر گردون پراکنید
این طاق اطلس از سر افلاک برکشیدخورشید را پلاس سیه در بر افکنید
زین پس عطارد ار بنهد دست بر قلمدست عطارد و قلمش هر دو بشکنید
دندان صبح اگر بنماید به خنده رویدندانهاش یک به یک از کام بر کَنید
ای دل نه سنگ خارهای آخر فغان کجاست؟وی شوخ دیده چشم سرشک روان کجاست؟
شهری است پر ز حسرت و غم، شهریار کوکاری است بس خراب، خداوندگار کو
هفت اختر و چهار گهر در مصیبتاندوا حسرتا خلاصهٔ هفت و چهار کو
شاهی که از لطافت و پاکی همی نشستز آب حیات بر دل پاکش غبار کو
امروز کار دولت و روز امید بودآن روز خوش کجا شد و آن روزگار کو
آن تخت و تاج و سلطنت و ملک را چه شدوان قدر و جاه و مرتبه و اعتبار کو
امروز میر، بار ندادست، حال چیست؟از میرِ بار پرس ولی میرِ بار کو؟
واحسرتا که رشتهٔ دولت گسسته شدپشت امل ز بار مصیبت شکسته شد
رسم امارت از همه عالم بر اوفتادتاج سعادت از سر گردون در اوفتاد
هر بار افسری ز سر افتاد ملک رادردا و حسرتا که ازین پی سر اوفتاد
سر میکشید بر فلک از قدر و اعتباربگذشت سر ز چرخ و در چنبر اوفتاد
تا شاه سر به بالشِ رحمت نهاد بازبیمار گشت دولت و بر بستر او فتاد
در خطبه دی خطیب مگر نام او نیافتدستار بر زمن زد و از منبر اوفتاد
دیریست کاوستاد اجل دام مینهاددر دام او شکار چنین کمتر اوفتاد
نیک اخترا چه واقعه بودت که ناگهاناز گردش ستارهٔ شوم اختر اوفتاد
تدبیر و چاره چیست درین درد، غیر صبر؟چون بود بودنی چه توان کرد غیر صبر
برخاست میر و حضرت سلطان نشسته استداوود اگر برفت سلیمان نشسته است
گر شاه و شاهزاده قباد از جهان برفتنوشیروان عهد در ایوان نشسته است
جمشید روزگار علی رغم اهرمندر بارگاه ملک به دیوان نشسته است
خسرو ز تخت رفته و شاه جهان اویسبر جایگاه خسرو ایران نشسته است
او سایهٔ عنایت حقّ است و مملکتدر سایهٔ عنایت یزدان نشسته است
امروز در بسیط زمین نیست داوریور نیز هست داور دوران نشسته است
ای یوسف زمان بنشان این غبار غمکان بر درون سینهٔ اخوان نشسته است
جاوید مان و دل مکن از کار رفته تنگکو در جوار رحمت رحمان نشسته است
دست فنا ز دامن ملکت بعید بادبادا روان روشن شاه سعید شاد