گنج

قطعه شمارهٔ ۱۰۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یر۱۰ بیت
ای شهنشاهی که از بهر صلاح مملکتآهنیت خود تاج سر شد و مرکب سریر
در جهانداری نظیرت دیده گردون ندیددر جهانداری همه چیزت مهیا جز نظیر
باغ دولت آب فتح از حد تیغت می‌خورددشمن آتش نهادت سوخت زین غم گو بمیر
گر سگی می‌گیرد از دیوانگی صحرای موششیر دران را چه غم از گربکان موش گیر
داشتم شاها من اسبانی که می‌بردند سبقاز براق سیر آسمان اندر مسیر
خیل گردون غالبا بر سر ایشان رشک بردکرد هریک را به رنج و علتی دیگر اسیر
این چنین راهی است دور از پیش و از اسبان مرالاشه‌ای وامانده است آن نیز چون من لنگ و پیر
باز بین کار مرا کان بار گیرم نیز ماندهم نماندی گر به کاری آمدی آن بار گیر
من ضعیف و خسته و بار گران بر خاطرمهر که را باری است و هست از بارگیری ناگزیر
تا نصیر و حافظ و یاور نباشد خلق راجز خدا بادا خدایت حافظ و یار و نصیر