گنج

غزل شمارهٔ ۹۹

بر دل من تا خیال آن پری پیکر، گذشت کافرم گر در خیالم، صورتی دیگر گذشت
ای بسا، کز آتش سودای آن مشکین نفس دود پیچاپیچ من زین آبگون چنبر گذشت
از هوا دل گشت لرزان، در برم چون برگ بید هر کجا بادی بران، شمشاد و نسرین بر گذشت
تن به پیشت، شمع سان می‌سوخت، در شب تا بمرد دل به کویت، چون صبا می‌داد جان تا درگذشت
غرقه دریای بی‌پایان هجران را اگردستگیری می‌کنی دریاب، کاب از سر گذشت
اشکم افتاد از نظر زان رو، فرو رفت او به خاک برکشیدم ناله، را تا از ثریا برگذشت
آنچه از خیل خیالت بر سر سلمان گذشتبر سرش بگذر شبی، تا با تو گوید سرگذشت