غزل شمارهٔ ۹۸
چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت
چون نویسم کز فراقت بر سر کلکم چه رفت باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت
جانم آمد بر لب و کشتیش، بر خشک اوفتاد آه من تا بحر نیلی رفت و زان برتر گذشت
هر خدنگی کآمد از مشکین کمان ابروت در دل مسکین من، پیمان بماند و سرگذشت
ناوکی کز دست شستت جست، آمد بر دلم از نسیم نوبهاری، بر دلم خوشتر گذشت
در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان نیست جز خاک درت، چون میتوان زآن در گذشت
خاک بر سر میکنم، چون باد و میگریم چو ابر گرچه ابرت از فراز بام و باد از در گذشت
شمع را در گیر امشب تا بگوید روشنت کز خیالت دوش سلمان را چهها بر سر گذشت