غزل شمارهٔ ۸۴
داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیستدر جهان کیست، که شوریده این سودا نیست
هر که گوید که منم فارغ ازین غم، غلط استهیچ کس نیست که او غرقه این دریا نیست
ای که منعم کنی از عشق که فردایی هستمن برآنم که شب عشق مرا فردا نیست
شب هجران ترا هست به غایت اثریصبح وصل است که هیچش اثری پیدا نیست
مردگان را اثر مرحمتت، زنده کنداین نظر با دگران است ترا، با ما نیست
خبر من، که برد غیر صبا، بر در دوستای صبا، خیز تو را سلسلهای بر پا نیست
دل و دین کردهای از ما طلب و این سهل استمشکل این است که دین و دل ما بر جا نیست
آتش آب و دل دیده سلمان، دل توعاقبت نرم کند، سختتر از خارا نیست