گنج

غزل شمارهٔ ۸۳

بیمار غمت را به جز از صبر دوا نیست صبرست دوای من و دردا که مرا نیست
از هیچ طرف راه ندارم که ز زلفت بر هیچ طرف نیست که دامی ز بلا نیست
عشق است میان دل و جان من و بی‌ عشق حقا که میان دل و جان هیچ صفا نیست
زاهد دهدم توبه ز روی تو زهی روی هیچش ز خدا شرم و ز روی تو حیا نیست
مهری و وفایی که تو را نیست مرا هست صبری و قراری که تو را هست مرا نیست