گنج

غزل شمارهٔ ۷

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، توییدر تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توستنیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهرسرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارشبر نمی‌آوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیک‌خواه توام و روی تو، دلخواه من استمی‌رود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان تواماز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟