غزل شمارهٔ ۶
زان پیش کاتصال بود خاک و آب راعشق تو خانه ساخته بود این خراب را
مهر رخت ز آب و گل ما شد آشکارپنهان به گل چگونه کنند آفتاب را؟
تا کفر و دین شود، همه یک روی و یک جهتبردار یک ره از طرف رخ حجاب را
عکس رخت چو مانع دیدار میشودبهر خدا چه میکند آن رخ نقاب را
بر ما کشید خط خطا مدعی و ماخط در کشیدهایم، خطا و صواب را
فردا که نامه عملم را کنند عرض روشن کنم به روی تو یک یک حساب را
یک شب خیال چشم تو دیدیم ما به خوابزان شب دگر به چشم ندیدیم خواب را
بیوصل تو دو کون، سرابی است پیش مادر پیش ما چه آب بود خود سراب را؟
سلمان به خاک کوی تو، تا چشم باز کردیکبارگی ز دیده بینداخت آب را