غزل شمارهٔ ۶۳
روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده استدر دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است
دیده من تا به روی توست، روشن، خانهای استمردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است
بس که بارید از هوا، باران محنت، بر سرمکش به اطراف زجاجی، آفتاب افتاده است
غمزهات دل میبرد، چشم توام، خون میخوردروز و شب آن در شکار، این در شراب، افتاده است
کرد چشمت، فتنهای پیدا و در هر گوشهایعالمی بر فتنه بختم به خواب، افتاده است
شد دل بیمار و میخواهد ز لعلت، شربتیرحمتی فرما، که این مسکین، خراب افتاده است
آفتابی، از من خاکی، جدا خواهد شدنلاجرم چون ذره، دل در اضطراب، افتاده است
برمتاب از من، عنان، آخر که یکسر کار منرفته است از دست و در پا چون رکاب، افتاده است
تا من افتادم ز کویت در حسابی نیستمز آنکه در کویت چو سلمان، بیحساب افتاده است