غزل شمارهٔ ۶۲
تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده استلرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است
رحمتی فرما، که از باران اشک چشم منمردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است
میکشد مسکین دلم، تاب طناب طرهاتچون کند، در گردن او، این طناب، افتاده است
خیل خونخوار خیال، اطراف چشم من، گرفتآنچنان کز دیده من، راه خواب، افتاده است
همدمی دارم عزیز، از من جدا خواهد شدنلاجرم مسکین دلم، در اضطراب، افتاده است
چشم مستت دیدهام، روزی، وزان مستی هنوزدر خرابات مغان، سلمان، خراب افتاده است