گنج

غزل شمارهٔ ۴۹

تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاستاز دل بی‌طاقتم، بار گران ، برنخاست
عشق تو تا جان و دل، خواست، که یغما کندتا جگرم خون نکرد، از سر آن، برنخاست
بر دل نازک تو را، بود غباری، ز منتا نشدم خاک ره، آن زمیان، برنخاست
سرو نخوانم تورا، کز لب جوی بهشتچون قد زیبای تو، سرو روان برنخاست
زلف پریشان تو، باد به هم برزندکز دل سودا زده، آه و فغان بر نخاست
بیش به تیغ ستم، خون غریبان، مریزظلم مکن در جهان، امن و امان برنخاست
پرتو مهر تو تا، بر دل سلمان، بتافتذره صفت از هوا، رقص کنان، برنخاست