غزل شمارهٔ ۳۲۸
با آنکه آبم بردهای، یکباره دست از ما مشوباشد که یکبار دگر، باز آید آب ما به جو
تا کی به بوی عنبرین زنجیر زلف سر کشت؟آشفته پویم در به در دیوانه گردم کو به کو
من مست ورندو عاشقم، وز زهد و تقوی فارغمبد گوی را در حق من، گوهر چه میخواهی بگو
ای در خم چوگان تو، گوی دل صاحبدلاندل گوی میگردد ترا میلی اگر داری بگو
از موی فرقت تا میان، فرقی نباشد در میانباریک بینی هردو را، چون باز بینی مو به مو
با سرو کردم نسبتت، گفتی که ای کوته نظرگر راست میگویی چو من، رو در چمن سروی بجو
شانه شکسته بسته از زلف حکایت میکندآیینه را بردار تا روشن بگوید روبرو
شمع زبان آور شبی از سر گرفت افسانهامدودش بر سر رفت از آن اشکش ازو آمد فرو
سلمان حریف یار شد وز غیر او بیزار شدیکدم رها کن مدعی، او را به ما ما را به او