غزل شمارهٔ ۳۲۷
هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به رو حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو
از همه سوی میدهد، بوی حبیب لاجرم میروم از هوای تو، همچو نسیم سو به سو
کرد ز سر حال من، مردم شهر را خبر ناله من که میرود، خانه به خانه کو به کو
بر لب جوی نیست چون، قامت او صنوبریباورت ار نمیشود، خیز بجوی جو به جو
بس که به بوی وصل خود، هر نفسی دمی زنمخون جگر نگر مرا، بسته چو نافه تو به تو
روی گل و بنفشه را باز چه میکنی به پاسنبل چین زلف آن، آهوی مشک بو به بو
من نه چو شانه کردهام در سر طره تو سراز چه سبب نشسته است، آینه با تو رو به رو؟