گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ویمن۷ بیت
ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من عشق است عادت تو و دردست خوی من
جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!آن روز را که کم شود این آرزوی من
برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:بنشین که نیست راه برون شد ز کوی من
خون می‌خورم به جای می و ذوق مستیم داند کسی که خورد دمی از سبوی من
از چشم من برفت چو آب و در آتشم کان رفته نیز باز کی آید به جوی من؟
آن سرو سرکش متمایل که میل او باشد به جانب همه الا به سوی من
سلمان ز جمله خلق گرفتار برد گوی فی‌الجمله تا کجا رسد این گفت و گوی من؟