گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۸

چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارمبه روزم مرده از هجران و شب را زنده می‌دارم
چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویتالا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم
خیال طاق ابروی تو در محراب می‌بینموگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم
به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم مندریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم
مرا جان داد عشق یار و می‌خواهم که این جان راز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم
سهی سروم که بر کار همه کس سایه می‌داردز من کاری نمی‌آید که آرد سایه بر کارم
برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایهمرا این سربلندی بس که من افتاده یارم