غزل شمارهٔ ۲۷۷
دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدملاجرم همسایه خورشید تابان آمدم
عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گرانسرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم
پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یارخدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم
غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برونچون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم
ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستمتا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم
گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدمپیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم
تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شببر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم
بر سر کویش که میرفتم ازین سر من لقبداشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم