غزل شمارهٔ ۲۶۳
درد سری میدهد، عقل مشوش دماغکو ز قدح یک فروغ، وز همه عالم فراغ
ای دم مشکین صبح، شمع سحر برفروزتا بنشاند دمی، باد دماغ چراغ
مهر توام در دل است، مهر توام بر زبانشور توام در سر است، بوی توام در دماغ
ناله رسول دل است، گر تو قبولش کنیور نکنی حاکمی، نیست بر و جز بلاغ
این سخن گرم من، هم ز سر حالتی استناله نیاید به سوز از دل نادیده داغ
بینظری نیست این دیده نرگس به راهبی سخنی نیست این غلغل بلبل به باغ
شعر تو سلمان همه، قوت دل عارف استتا ندهی زینهار! طعمه طوطی به زاغ