گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۷

چون تحمل می‌کند تن صحبت پیراهنشچون کند افتاده است آن این زمان در گردنش؟
دست در گردن گهی ار کرد با او یا که یافتجز ره پیراهن دولت زهی پیراهنش
سوختم در آتشش چون عود و زانم بیم نیستبیم آن دارم که دود من بگیرد دامنش
قوت صبرم چو کوهی بود از آن کاهی نماندبس که عشقش می‌دهد بر باد جو جو خرمنش
هر دم از شوق تو عارف می‌دهد جانی چو جامباز ساقی می‌کند روشن روانی در تنش
حاجی ار در کوی او یابد مقامی از حرمروی بر تابد بگردد بعد از آن پیراهنش
جست دل راهی کزان ره پیش باز آید نهانبر دو چشم انگشت را بنمود راهی روشنش
من غبار راه یارم یار چون آب حیاتشکر ایزد را که بر خاطر نمی‌آید منش
یار می‌جویی رفیق توست و اینک می‌رودخیز همچون گرد سلمان دست در گردن زنش