غزل شمارهٔ ۲۵
غمزه سرمست ساقی، بیشرابکرد هشیاران مجلس را خراب
دوستان را خواب میآید ولیخوش نمیآید مرا بیدوست، خواب
تنگ شد بی پستهات، بر ما جهانتلخ شد بیشکرت، بر ما شراب
روی خوبت، ماه تابان من استماه رویا! روی خوب از من متاب
گر خطایی کردهام، خونم بریزبیخطا کشتن چه میبینی صواب؟
گل ز بلبل، روی میپوشد هنوزای صبا! برخیز و بردار این حجاب
در جمال عالم آرایت، سخننیست کان روشنتر است از آفتاب
عقل بر میتابد از زلفت، عنانعقل را با تاب زلفت، نیست تاب
چشمم از لعلت، حکایت میکندمیچکاند راستی، درّ خوشاب
آب، بگذشت از سر سلمان و اوهمچنان وصل تو میجوید در آب