گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۶

بر گل رفتم از غالیه تر زده‌ای بازگل را به خط نسخ قلم در زده‌ای باز
گل را ز رهی ساخته‌ای از گره زلفتا راه کدامین دل غمخور زده‌ای باز
بر گل زده‌ای حلقه و بر تنگ شکر قفلامروز همه بر گل و شکر زده‌ای باز
آن ژاله صبح است و یا آب حیات استیا آب گل ترکه به گل بر زده‌ای باز
گل را به چه دل خنده برآید ز خجالت؟بس خنده که بر روی گل تر زده‌ای باز
هر سیم سرشکم که روان بود به سودابر سکه رویم همه با زر زده‌ای باز
بر ساغر ما سنگ جفا می‌زنی ای دوست!با تو چه توان گفت که ساغر زده‌ای باز؟
همچون قلم اندر خطم از زلف تو زیراکبی‌واسطه‌ام همچو قلم سرزده‌ای باز
گفتی که به هم بر نزنم کار تو، سلمان!در هم زده‌ای زلف و به هم برزده‌ای باز