غزل شمارهٔ ۲۳۹
سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟
طالب درمان نه مرد کار درد عاشقی استدردمندان غمت را با غم درمان چه کار؟
صحبت گل را و دل را، هر دو عالم واسطهوصل جانانست ورنی جسم را با جان چه کار؟
چون زلیخای هوایت دامن جانم گرفتیوسف جان مرا در بند و در زندان چه کار؟
عقل میگوید که این راهی است بیپایان مروگو برو عقلا تو را با بی سرو سامان چه کار؟
جان سپر کردیم و میجوییم زخمش را به جانهر که او را نیست این قوت درین میدان چه کار؟
مدعی را از جمالش نیست خطی، کان چمنعندلیبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟
کار من عشق است و مذهب عاشقی و هر کسیمذهبی دارد تو را با مذهب سلمان چه کار؟