گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶

دل ز وصل او نشان بی‌نشانی می‌دهدجان به دیدارش امید آن جهانی می‌هد
جوهر فر دهانش طالب دیدار رابر زبان جان جواب « لن ترانی» می‌دهد
جز سرشک لاله رنگم در نمی‌آید به چشمکو نشانی زان عذار ارغوانی می‌دهد
دیده بر راه صبا دارم که از خاک رهشمی‌رسد وز گرد راهم ارمغانی می‌دهد
زندگی از باد می‌یابم که او در کوی دوستمی‌شود بیمار و زآنجا زندگانی می‌دهد
نرگسش در عین مستی دم به دم چشم مراساغری از خون لبالب، دوستگانی می‌دهد
زخم شمشیر تو را میرم که در هر ضربتیجان سلمان را حیات جاودانی می‌دهد