گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۵

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟یا به عشق تو مجرد ز علایق نشود؟
با تو دارم ز ازل سابقه عشق ولیکار بخت است و عنایت به سوابق نشود
در سرم هست که خاک کف پای تو شوممن بر اینم، مگرم بخت موافق نشود
شعله آتش دل، سر به فلک باز نهاددارم امید که دودش به تو لاحق نشود
می‌کند دست درازی سر زلفت مگذارتا به رغم دل من با تو معانق نشود
هر که این صورت و اخلاق و معانی داردکه تو داری، ز چه محبوب خلایق نشود؟
شب به یاد تو کنم زنده گواهم صبح استروشن این قول به بی‌شاهد صادق نشود
با دهان و لب تو جان مرا رازی هستهمه کس واقف اسرار دقایق نشود
کار کن کار که کار تو میسر سلمانبه عبارات خوش و نکته رایق نشود