غزل شمارهٔ ۲۱۳
آن سرو بین که باز چه رعنا همی رودمیآید او و عقل من از جا همی رود
حوریست بیرقیب که از روضه میچمدجانیست نازنین که به تنها همی رود
از زنگبار زلف پراکنده لشگریبر خویش جمع کرده به یغما همی رود
ما را اگر چه ساخت به خواری چو خاک راهشکرانه میدهیم که بر ما همی رود
مسکین دلم به قامت او رفت و خسته شدزان خسته میشود که به بالا همی رود
گویی چرا به منزل ما هم نمیرسندآهم که از ثری به ثریا همی رود؟
دل قطرهای ز شبنم دریای عشق اوستکز راه دیده باز به دریا همی رود
سلمان چو خامه، نامه به سودا سیاه کردبس چون کند که کار به سودا همی رود