گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اندهبود۷ بیت
دی دیده از خیال رخش بازمانده بودگلگون اشک در طلبش گرم رانده بود
افتاده بود دل به خم چین زلف اوشب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود
دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوستبردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود
دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بودجان خواستم بدهم، غم ستانده بود
می‌خواستم که عمر عزیزت کنم نثارنقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود
در خط شده ز خال سیاه مبارکشکش نیش لب طره سلمان نشانده بود
خالش به جای خویش گرفتم نشسته بودبیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود