غزل شمارهٔ ۲۰۳
آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟
رندیست کار بیدلان، تقوی شعار زاهدانآری دلا هر کسوتی، بر قامتی زیبا بود
آنکس که آرد در نظر، روی چنان و همچنانعقلش بود بر جا عجب گر عقل او بر جا بود
من در شب سودای او، دل خوش به فردا میکنملیکن شب سودای او ترسم که بی فردا بود
گرچه سخن راندم بلند، از وصف قدش قاصرمهر چیز کاید در نظر، قدش از آن بالا بود
گفتم که بالای خوشت، اما بلایی میدهدگفتی: بلی در راه ما، این باشد و آنها بود
او ریخت خون چشم من، دامن گرفت از خون مرااو میکند بر ما ستم، لیکن گناه از ما بود
تابی ز شمع روی او، گر در تو گیرد مدعی!آنگه بدانی کزچه رو پروانه نا پروا بود؟
در آب میجستم تو را دل گفت: کای سلمان بیا!در بحر عشقش غوص کن، کان در درین دریا بود