گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴

چشم مستت گرچه با ما ترک تازی می‌کندلعل جانبخش تو هر دم دلنوازی می‌کند
تا دلم آورد بر محراب ابرویت نمازجامه جان را به خون، هر دم نمازی می‌کند
با زنخدان چو کویت ای بت سیمین ذقن! زلف چون چوگان تو هر لحظه بازی می‌کند
می‌زند خورشید تابان، بر سر شمشاد تیغ تا چرا در دور قدت سرفرازی می‌کند؟
چون نپالایم ز راه دیده، خون دل مدام کاتش عشق تو در دل جان گدازی می‌کند
سازگاری کن دمی با من که در عشق تو جان از تنم بر عزم رفتن کار سازی می‌کند
همچو زلفت شد پریشان حال سلمان حزین زانکه با روی تو دائم عشق بازی می‌کند