گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳

زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند
می‌کنم ترک هوای سر زلف تو و بازباد می‌آید و این سلسله می‌جنباند
اشک من آنچه ز راز دل من می‌گویدراست می‌گوید و از دیده سخن می‌راند
دل به او دادم و او کرد به جانم بیدادهیچکس نیست که داد من از او بستاند
آب چشمم ننشاند آتش و من می‌دانمکاتش من به جز از خاک درش ننشاند
هر چه گوید ز لبش جان، همه شیرین گویدو آنچه داند ز رخش دل، همه نیکو داند
ماند سلمان ز درت دور و چنان می‌شنود:که مراد تو چنین است و بدین می‌ماند