گنج

غزل شمارهٔ ۱۸

من کیستم تا باشدم، سودای دیدار شما؟اینم نه بس کاید به من، بویی ز گلزار شما
چشمم که هر دم می‌کند، غسلی به خوناب جگربا این طهارت نیستم، زیبای دیدار شما
سیم سیاه‌قلب اگر، هرگز نپالودی مژهکی نقد اشک ما روان، گشتی به بازار شما؟
ای هر سرِ موی تو را، سرمایه هستی بهابا آن که من خود نیستم، هستم خریدار شما
باری است سر بر دوش من، خواهد فکند این بار، منباری، چو باری می‌کشیم بر دوش هم بار شما
با آنکه مویی شد تنم، از جور هجران و ستمحاشا که من مویی کنم، تقصیر در کار شما
دل با عذار ساده‌ات، جمعیتی دارد، ولیتشویش سلمان می‌دهد، هندوی طرار شما