غزل شمارهٔ ۱۶۱
خوش دولتی است عشقت تا در سر که باشدپیدا بود کزین می در ساغر که باشد
هر عاشقی ندارد بر چهره داغ دردتآن سکه مبارک تا بر زر که باشد
هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پایتتا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟
هر دل که دید چشمت، آورد در کمندش ترکی چنین دلاور،در لشکر که باشد؟
گفتی که گر بیفتی من یاور تو باشم خوش وعدهای است لیکن این باور که باشد؟
ای آفتاب خوبی در سایه دو زلفت آن سایه همایون تا بر سر که باشد؟
تا دلبر منی تو، دل نیست در بر من در عهد چون تو دلبر، خود دل بر که باشد؟
حالی غریب دارم، شرح و حکایت آن در نامه که گنجد؟ در دفتر که باشد؟
گفتی که بر در من، منشین ز جوع سلمان چون با در تو گردند، او با در که باشد؟