غزل شمارهٔ ۱۵۷
دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد
هزار بار بگفتم که گوشه گیر ای دلز چشم او که کمین شیوهاش کمین باشد
حدیث من نشنیدی به هیچ حال و کسیکه نشنود سخن دوست حالش این باشد
مرا دلی است پریشان و چون بود مجموع؟دلی که با سر زلف تو همنشین باشد
دلم ربودی و گر قصد دین کنی سهل استکرا مضایقه با چون تویی به دین باشد
بر آستان تو دریا دلی تواند زیستکه در به جای سرکشش در آستین باشد
به آروزی رخت هر گیاه که بعد از منز خاک من بدمد ورد و یاسمین باشد
چو سر زخاک بر آرم هنوز چون صبحمصفای مهر تو تابنده از جبین باشد
مرا که روی تو امروز دیدهام فرداچه التفات به دیدار حور عین باشد
خیال لعل لبت بر سواد دیده منمصور است چو نقشی که بر نگین باشد
فدای یار کن این جان نازنین سلمانچه جان عزیزتر از یار نازنین باشد