غزل شمارهٔ ۱۵۶
مستور در ایام تو معذور نباشدهر چند که این ممکن و مقدور نباشد
ماقوت رفتار نداریم، اگر یارنزدیکتر آید، قدمی دور نباشد
مست می او گرد که مرد ره او رااول صفت آنست که مستور نباشد
بیسر و قدت کار طرب راست نگرددبیشمع رخت عیش مرا نور نباشد
با چشم تو خواهم غم دل گفت ولیکنوقتی بتوان گفت که مخمور نباشد
ما جنت و فردوس ندانیم ولیکندانیم که در جنت ازین حور نباشد
از بوی سر زلف خودم صبر مفرمایکین تاب و توان در من رنجور نباشد
هرکس که به کفر سر زلف تو بمیرددر کیش من آنست که مغفور نباشد