غزل شمارهٔ ۱۳
نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو راآفتابی و به خاکم، گذری نیست، تو را
مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند«لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را
صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشدای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟
کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل بروچه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا
همه خون میخورم و زآنچه توان خورد، مگرغیر خون بر سر خوان، ماحضری نیست تو را؟
ناله در سنگ اثر میکند، اما چه کنمچون از این در دل سنگین اثری نیست تو را
طایرا در قفس بیدری افتادی اگرراه یابی چه کنم؟ بال و پری نیست تو را
راه بیرون شو اگر میطلبی رو بدرشکه به غیر از در او، هیچ دری نیست تو را
ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من!از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را