غزل شمارهٔ ۱۲
ای که بر من میکشی خط و نمیخوانی مرا!بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟
راندهاند روز ازل، بر ما بناکامی، قلمنیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟
در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیزسر به سر بر باد رفت، اندر پریشانی مرا
میدهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنمهیچ کاری بر نمیآید، به آسانی مرا
همچو عود از من برآمد دود، تا کی دم دهی؟آتشی بنشان بر آتش، چند بنشانی مرا؟
مرد سودایت نبودم، کردم و دیدم زیانوین زمان سودی نمیدارد، پشیمانی مرا
از ازل داغ تو دارم، بر دل و روز ابدکس نگیرد ظاهراً، با داغ سلطانی مرا
کرده بودم ترک ترکان کمان ابرو و بازمیبرند از ره به چشم شوخ و پیشانی مرا
بندهای باشد تو را سلمان گران باشد که آنیک قبول حضرت خود، داری ارزانی مرا