گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رد۸ بیت
روی تو آب چشمه خورشید می‌بردلعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد
گر بنگرد عروس جمالت در آینهخودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد
گر لاله با عذار تو شوخی کند و رامعذور دار! کز سبکی باد می‌برد
چون مجمر از درون نفس گرم می‌زنمبر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد
بگریست زار مردم چشم من از غمشلیکن چه سود؟ که غم مردم نمی‌خورد
دین می‌کنم فدای سر زلف کافرتگر زلف کافر تو بدین سر در آورد
گفتم: به خون دل به کف آرم وصال توبسیار ازین بگفتم و او دم نمی‌خورد
سلمان تواند از سر دنیا و آخرتبگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد