گنج

شمارهٔ ۸۷ - در مدح سلطان اویس

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انشده۴۹ بیت
ای کمان ابرویت را جان من قربان شدهشام زلفت را نسیم صبح سر گردان شده
نقطه ی خالت سواد عین خورشید آمدهآتش لعلن ذهاب چشمه ی حیوان شده
با همه خوردی دهان توست در روز سفیدآشکارا کرده دلها غارت وپنهان شده
تا سر زلفت چو چوگان است در میدان حسنای بسا سر ها که چون گو در سر چوگان شده
هر سحر در حلقه ی سودای شام طره اتبار چین بگشاده صبح ومشک چین ارزان شده
گر ندانستی دلا کاتش گل وریحان شودآتش روی خلیلم بین گل وریحان شده
عاشقان افتان وخیزان چون نسیم صبح دمجمله تن جان بر میان بر در گه جانان شده
در مغیلان گاه عشقت خستگان درد رازخم هر خار مغیلان مرهم ودر مان شده
خاک خون آلود این ره را اگر پرسند چیست ؟چیست گوگردیست احمر کیمیای جان شده
بر سر کویش که خاکش تر شده است از اشک مافیض رحمت بین ز زرین ناودان ریزان شده
ما زکویش روی کی تا بیم جایی کز هواشذره با رخسارش از خورشید روگردان شده
سالکان راه عشق از تاب خورشید رخشدر پناه بارگاه سایه یزدان شده
تا درست مغربی مهر در میزان شدههست باد مهرگان زر گر بستان شده
دستها کوبنده بر هم سرو وهر ساعت چناردر هوای مهرگان رقاص ودست افشان شده
شاخ گلبن را نگر در اشتیاق روی گلریخته رنگ از هوا از مهرجان لرزان شده
ملک چوبین کرده غارت لشکر باد خزانگنج باد آورد خسرو در رزان لرزان شده
باز خواهد کرد اطفال نباتی را زشیردایه یابر خریف اینک سیه پستان شده
کرد ترکیب زر ویاقوت رمانی انارزان مفرح لاجرم کام لبش خندان شده
از زر وگوهر میان باغ جنت جویبارچون کنار سایلان درگه سلطان شده
ساقیا ! در کارگاه رنگ رز نظاره کنچون خم عیسی ببین ، بر گونه گون الوان شده
در خمستان رو خم سر بسته ی خمار بینشاهد گل روی مصرعیش را زندان شده
چون لب لعل تو رنگ صبغه اله یافتهبس لبالب عین جان ومعدن مر جان شده
مریم رز را بخواه آن بکر آبستن به روحزبده ی عصر آمده پرورده ی دهقان شده
ظاهرا هم شیره ی انگور بوده در ازلآب حیوان چون کفیل عمر جاویدان شده
عید فرخ عود کرد آن عود شکر ریز کواز بساط جام گلگون عندلیب الحان شده
چنگ ونای اینک زدست مطربان راهزنپیش سلطان جهان با ناله وافغان شده
شاه جم تمکین مغرالدین .الدنیا که هستوصف اخلاقش برون از خیر امکان شده
آفتاب سلطنت سلطان اویس آن که از ازلجوهر ذاتش فلک را حاصل دوران شده
دامن چترش که خورشید فلک در ظل اوستسایبان رحمت این سبز شادروان شده
گرچه عقل پیر عالم را آب وجد می شوددر دبیرستان رایش طفل ابجد خوان شده
صدره از رشک دلش جان در لب بحر آمدههر دم از دست کفش خود در درون کان شده
از خروش کوس او گوش زحل بشکافتهوز غبار لشکرش چشم فلک حیران شده
تا به حدی آب تیغ خنجرش تیز آمدهکایسای آسمان از آبشان گردان شده
ای به بزم ورزمت از باران جود وآب تیغخاندان بخل وبنیاد ستم ویران شده
هر که سر پیچیده از فرمان تو در گردنشچون رسن حبل الورید اندر تنش پیچان شده
قطره ای و ذره ای کافتاده وبر خواسته دردر هوای جامت این خورشید وآن عمان شده
از سر مهر آسمان بوس آمدهوز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده
بارها نعل سم اسب تو آن مفتاح فتحگوشوار گوش مه تاج سر کیوان شده
مرکبت چون در مقام دست برد آورده پایمردی رستم سراسر حیله و دستان شده
تا شده طیار شاهین در هوای همتتپیش مردم در ترازو سنگ وزر یکسان شده
هر کجا خندیده شیر رایتت د ر روی خصمدر سرش شمشیر با آهن دلی گریان شده
طبع موزون تو چون فر مود میل جام میزمرهٔ فضل وهنر را زهره در میزان شده
مشتری را گر شرف نگرفته فال از طالعتآفتاب طالعش در خانهٔ کیوان شده
بر ره آن جانب که شستت کرد پیکان را روانقاصد میر اجل بی در و بی پیکان شده
بر یمینت هر که راسخ بود چون تیرو کمانآمده بر سر اگر در رزم خود عریان شده
گنج معنی شد روان در روزگار دولتتلیکن این معنی برای خاطر سلمان شده
تا جهان هر سال بیند زایران کعبه رابر بساط رحمت خوان کرم مهمان شده
سفره ی احسان ولطفت در جهان گسترده بادپادشاهانت گدای سفره ی احسان شده
روز عیدت فرخ و بدخواه اشتر زهره‌اتباد در پای سمندت چون شتر قربان شده