شمارهٔ ۶ - در مدح دلشاد خاتون
ای عید رخت کعبه دل اهل صفا راهر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس رادر موقف کون تو مفام اهل صفا را
لبیک زنان بر عرفات سر کویتصد قافله جان منتظر آواز درآرا
در آرزوی زمزم آتش وش لعلتجان هر نفسی بر لب خشک آمده ما را
امید طواف حرم وصل تو افکنددر وادی غم طایفه بیسر و پارا
رو در خم محراب دو ابروی تو کردمگفتم: مگر آنجا اثری هست دعا را
در سایه محراب نظر کرد دلم دیدترکان خطایی نسب حور لقا را
فریاد برآورد: که ای قوم که ره دادسرمست به محراب حرم ترک خطا را!
چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زنبر مست همان به که نگیرد خطا را
زایر، حرم کعبه گزید از پی فردوسما کوی تو آن کعبه فردوس نما را
حاجی به طواف حرم کعبه، ملازمما طوف کنان بارگاه کعبه بنا را
دلشاد شه، آن سایه یزدان که زرایشخورشید فلک رفعت خورشید لقا را
سلطان قضا رای قدر قدر، که چون اوسلطان قدر قدر نبوداست قضا را
در عهد اسکندر عدلش نبود بیماز رخنه یاجوج اجل سد بقا را
با مهر سلیمان قبولش نبود راهدر دایره خطه دل دیو هوا را
از عفت او میدهد آن بوی که دیگردر پرده گل ره نبود باد صبا را
مهر نظر تربیت او بدمانددر ماه دی از شور زمین، مهر گیا را
ای از شرف سجده درگاه تو حاصل!این تاج مرصع فلک سبز لقا را!
گر آینه تیغ تو گوهر بنمایدرخساره به خون لعل کند کاه ربا را
ور صبح ضمیرت تتق از چهره گشایداز روی جهان برفکند زلف سیا را
در پردهسرای تو کشد زهره به گردنچنگ طرب مطربه پردهسرا را
آنجا که سحاب کرمت سایه بگستردبر باد دهد ابر سیه روی گدا را
گر قیمت خاک کف پای تو کند عقلاز گوهر خود نقد کند وجه بها را
هر جا که دلی جسته خلاص از مرض جهلبنمود اشارات تو قانون شفا را
چون مهر شود چشم و چراغ همه عالمگر شمع ضمیر تو دهد نور سها را
تا شعر مرا زیور مدح تو شعارستبر چرخ سخن شعری شعرم شعرا را
منثور شود گوهر منظوم ثریادر مدح تو چون نظم دهم ورد ثنا را
تا از نفس باد صبا هر سر سالیدوران کهن تازه کند عهد صبا را
هر شام و سحر عکس گل و نسترن از باغسرخاب و سفید آب کند روی هوا را
بلبل از سر سوز دهد ساز غزل راقمری به سر سرو کند راست نوا را
بادا چمن جاه شما خرم و سرسبز!زان سان که بران رشک برد صحن سما را
تا عید چو نوروز بود غره شادیهر روز زنو، عید دگر باد شما را