گنج

شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان اویس

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رمیکند۵۷ بیت
وصف ماه من چو شعری را منور می‌کندآفتاب از مطلع آن شعر سر بر می‌کند
لعل را لعل سبک روحش همی دارد گرانقند را لعل شکرریزش مکرر می‌کند
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل اوآنچه ساقی با خرد در دور ساغر می‌کند
فصلی از دیباچه حسن تو می‌خواند بهارلاجرم رخسار گل را از حیا تر می‌کند
چون رخت نقش چین را بر نمی‌خیزد ز دستصورتی از هرچه او با خود مصور می‌کند
تا نشاند آرزوی نرگس بیمار توناردان اشک رویم را مزعفر می‌کند
دارم از عشق قدت شکل مه نو در درونزندگانی جان بدان شکل صنوبر می‌کند
خاک پایت می‌کنم بر آب حیوان اختیارگر میان هر دو گردونم مخیر می‌کند
هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت توشیر مردان را به گردن سلسله در می‌کند
من که چون آینه‌ام یکرو و صافی دل چرادم به دم آینه‌ام را دم مکدر می‌کند؟
هرکه در کوی هوایت می‌نهد پای هوسروز اول ترک سر با خود مقرر می‌کند
نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توستیا غلامی در دارای صفدر می‌کند
آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویسآنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می‌کند
آنکه عدلش گر حمایت می‌کند گوگرد راز آتشش ایمن‌تر از یاقوت احمر می‌کند
آب و آتش داوری گر پیش عدلش می‌برندرای او صلحی میان آب و آذر می‌کند
میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بودوه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می‌کند
تا همای چتر او بال همایون باز کردباز بال خویش را چتر کبوتر می‌کند
تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتابدست محکم در کمربند دو پیکر می‌کند
چر حوالت می‌کند بر قلعه هفتم فلکماه رایت را به یک ماهش مسخر می‌کند
ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنتتکیه گه زین بالش سبز مدور می‌کند
در هر آن محضر که پیشت می‌نویسد آفتابسعد اکبر نام خود را عبد اصغر می‌کند
آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم رافرق پیدا در میان ترک و مغفر می‌کند!
شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکماین نه آبا را جدا از چار مادر می‌کند
دیده فتح و ظفر را میل در میل آسماناز غبار شاهراهت کحل اغبر می‌کند
بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می‌بردصیت احسانت خبر کشور به کشور می‌کند
عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سببروزگار آن هر دو را با هم برادر می‌کند
پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده استکیسه در یاوکان جود تو لاغر می‌کند
در جبین رایت و روی تو روشن دیده‌اندآن روایت‌ها که راوی از سکندر می‌کند
می‌رود با سدره قدر تو طوبی را نسبنامه انساب خود را گر مشجر می‌کند
آفتاب نوربخشی وز طریق تربیتکیمیای التفاتت خاک را زر می‌کند
هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشیدکاتب اوراق نامش حک ز دفتر می‌کند
فکر در مدح تو چون بی‌دست و پا بیگانه استز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می‌کند
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریزگرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می‌کند
دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن استرو جوابش ده که سودای مزور می‌کند
دشمن برگشته بخت توست روباهی که اوپنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند
روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه اودشمنی در خفیه با خورشید خاور می‌کند
شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تودست در آغوش با شمشیر و خنجر می‌کند
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می‌نهدروزگارش در جهان سردار و سرور می‌کند
پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گلبا وجود نازکی از خار بستر می‌کند
این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتتبر عروس سلطنت صدگونه زیور می‌کند
می‌نویسم از جوانی باز مدحت این زماندفتر عیش مرا پیری مبتر می‌کند
بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرفدر دعای پادشاه بنده پرور می‌کند
در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیستلیک درد پا و پیری منع چاکر می‌کند
بنده در کنج است چون گنجی لاجرمهمچو گنج از دست طالع خاک بر سر می‌کند
گر نمی‌یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیستز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می‌کند
گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتتتا نپنداری که سلمان کار دیگر می‌کند
گفته‌ام عمری دعای شاه و دور از کار نیستگر نظر در کار این پیر معمر می‌کند
قوت جور جهان و پیری و ضعف بدناین سه حالت مرد را به یکباره مضطر می‌کند
قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگیتا چها در زیر ان پیروزه چادر می‌کند
من دعایت می‌کنم هرجا که هستم بی‌ریاوآنچه می گویم دلت دانم که باور می‌کند
این سخن را من نمی‌گویم که بر مصداق قولاین حکایت شعر من در بحر و در بر می‌کند
تا چو می‌آید به مشکات حمل، مصباح چرخباغ و بستان را به نور خود منور می‌کند
تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده‌اندشبنمش آویزهای در و گوهر می‌کند
از کنار نوعروس بوستان هر بامدادباد برمی‌خیزد و عالم معنبر می‌کند
مغفر لعل شقایق کوه بر سر می‌نهدجوشن مواج نیلی بحر در بر می‌کند
باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک رااز نسیم گلبن دولت معطر می‌کند
رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب!رایتت هر روز فتح ملک دیگر می‌کند!