گنج

شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسن

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اکرد۴۱ بیت
ما را از تو چشم بد ایام جدا کردچشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
با چشم و دل سوختگان روز فراقتآن کرد که با روشنی شمع صبا کرد
ما یار ندیدیم که با یار بسر بردما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد
زلفت به سر خویش و جمالت به جداییهریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد
بی‌نور جمال تو نظر پرده‌نشین شدبر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد
چشمم ز جهان داشت غباری و حجابیدیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد
عمری که رود بی‌تو نمی‌بایدم آن عمرمی‌بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد
بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دمجانی دگر آورد صبا در تن ما کرد
با این همه با او نزدم دم که شنیدمکو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
از خون دلم دیده چنان گشت که مردمزین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد
من در غم آنم که خیالت به چنین جایچون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟
«المنه لله» که کنون بخت من از خواببیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد
وین چشم رمد دیده من سرمه اقبالاز خاک در خسرو جمشید لقا کرد
دارای حسن نام حسنی نصب و اصلکو کار عراق از پی احسان به نوا کرد
سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانهتیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد
جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاباز رای کرم گستر او کسب ضیا کرد
گاهی فلکش داور جمشید نگین خواندگاهی لقبش داور خورشید لقا کرد
از نور دلش صبح دل افروز صفا یافتوز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد
ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاهدفع ستم جاذبه کاهربا کرد!
رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر استکاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد
قولت به بیان محیی آن فعل شریف استکاثار دم عیسی عمران به دعا کرد
ناهید پناهید به بزم تو و راییمی‌خواست و را مطربه پرده‌سرا کرد
بسیار بگردید فلک گرد و ثاقتتا قدر تواش متصل پرده‌سرا کرد
دست تو که با بی ز ایادی است گشادهحاجات خلایق ز سر دسا روا کرد
تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیدهدفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد
شمشیر تو آوازه رسانید به فعفورحالی به مسلمانیش انگشت نما کرد
اسلام تو پروانه فرستاده به قیصرآتشکده کفر به پروانه رها کرد
جایی که محیط کفت اجرای جهان راندوقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد
از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بودوز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود
بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکنتیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد
قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داداز روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد
پیش از قد او بود به هریک ز کواکببخشید کله‌واری و باقی به قبا کرد
گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیاردکوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد
آن روز که مشاطه تقدیر الهیآرایش رخسار عروسان سما کرد
شمیر تو آینه روی ظفر ساختانصاف تو را واسطه عقد بنا کرد
فی‌الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساختالقصه، مرا میر ملوک شعرا کرد
شاها فلک بی‌سرو پا دست برآوردیکبارگی احوال مرا بی‌سر و پا کرد
کس بوی وفایی نشنیدست ز ایامهر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد
چندان دم دل سوختگان داد بدان بویایام که خون در جگر مشک خطا کرد
تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکیدور گذران کرد به تقدیر خدا کرد
دور گذران بر حسب رای شما باددور گذران کی گذر از رای شما کرد