گنج

شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: انشکست۴۹ بیت
گفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست زد دهنش خنده‌ای، پسته خندان شکست
باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاختگوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست
کی به رخ او سد، با همه تاب آفتابخاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست
با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوستخال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست
کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدمدیبه چین از حریر، از سر دستان شکست
یوسف جان پای بست، بود به زندان دلغمزه سرمست او، زد در زندان شکست
برقع او روی بست، آرزوی من ندادکار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست
ماهر خان فلک، با تو مقابل شدندمهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست
چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمانبر دل من زد دروناوک و پیکان شکست
روی تو بس فتنه‌ها، کز پس برقع نمودچشم تو بس قلب‌ها، کز صف مژگان شکست
گریه خونین من، رشته گوهر گسستخنده شیرین تو، حقه مرجان شکست
در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کردبر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست
زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفتزانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست
در دل من بود و هست آرزوی زلف توهجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست
آتش روی بتان، آب جمالت نشاندگردن اعدای دین دولت سلطان شکست
داور خورشید فر، شاه اویس آنکه اواز شرف و منزلت، پایه کیوان شکست
آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بستوانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست
آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاندلعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست
نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشتحمل نوال کفش، کفه میزان شکست
همت عالی او، کوکبه بر عرصه‌ایراند که نعل هلال، درسم یکران شکست
روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفتپشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست
پشه به پشتی او، گردن پیلان شکستصعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست
بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببستپنجه او روز زور، پنجه دستان شکست
تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدندهم قدم این برید، هم قلم آن شکست
خوان فلک گرچه هست، رزق جهانی بروسفره انعام او پایه آن خوان شکست
کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخشروز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟
خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کسآنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست
ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشیقبه جان خطا، در کله خان شکست
شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبحدر دهن شب چرا، آن همه دندان شکست
مملکتی را که زد، قهر تو شبخون بروبیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست
معدلت کسرویت، داشت جهان را به پایورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست
صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفتزخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست
زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشیدتیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست
چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمانمال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست
نیست صبا تندرست زانکه به دوران تویافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست
طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظمکلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست
عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت:پایه خورشید را سایه یزدان شکست
بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلکدولت کیخسروی قوت پیران شکست
فتنه آخر زمان، مایه باست نشاندلشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست
ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوارلشگر مازندران همچو خراسان شکست
دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق منبا تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست
نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختندگردن آن طاغیان، علت طغیان شکست
زود بگیرد نمک، دیده آن کس که اونان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست
بود وجود حسود، صورت عصیان محضسیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست
پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبتجانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست
با تو معارض شود ضد تو، اما کجادیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟
دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطعرایت اضداد را، آیت قرآن شکست
تا که بر آن است شرع کاخر کار جهانیابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست
باد مشید چنان قصر جلالت که چرخهیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست