شمارهٔ ۱۵ - در مدح دلشاد خاتون
مصور ازل از روح، صورتی میخواستمثال قد تو را برکشید و آمدراست
بنفشه سنبل زلفت به خواب دید شبیعلی الصباح پریشان و سرگران برخاست
همه خیال سر زلف بار میبندمشب دراز و برانم که سر به سر سوداست
خیال سرو بلندت در آب میجویمزهی لطیف خیالی که در تصور ماست
به ناز اگر بخرامد درخت قامت توز جای خود برود سرو، اگرچه پابرجاست
جهان حسن تو خوش عالمی است ز آنکه دروشمال بر طرف آفتاب، غالیه ساست
تراست بیسخن اندر دهان نهان گوهرنشان گوهر پاک تو در سخن پیداست
بیا به حلقه دیوانگان عشق و ببینکز آن سلاسل مشکین چه فتنهها برپاست
فتادگان سر کوی دوست بسیارندولیکن از سر کویت چو من فتاده نخاست
چو نیم مرده چراغی است آتشین، جانمکه در هوای تو بر رهگذر باد صباست
هر آن نظری که نه در روی توست، عین خطاستهر آن نفس که نه بر یاد توست، باد هواست
رخ تو چشمه مهرست و گرد چشمه مهردمیده سبزه خطت، مثال مهر گیاست
فتاده خال تو بر آفتاب میبینممگر که سایه چتر رفیع ظل خداست
خدایگان سلاطین بحر و بر، دلشادکه آسمان بزرگی و آفتاب عطاست
دلش به چشم یقین از دریچه امروز همه مشاهد احوال عالم فرداست
ز شادی کف دستش مدام در مجلسامل به قهقه خندان، چو ساغر صهباست
قصور عقل ز درک کمال رفعت اومثال چشمه خورشید، و چشم نابیناست
به بوی آنکه دماغ ملوک تازه کندغبار اشهب او، گشته عنبر ساراست
بدان امید که در سلک خادمانش کشندکمینه حلقه به گوش تو، لولو لالاست
ز تاب پرتو انوار روی روشن اوپناه جسته نظیرش به سایه عنقاست
ایا ستاره سپاهی که برج عصمت رافروغ قبه مهد تو غره غراست!
تو عین لطفی و دریا، غدیر مستعملتو نور محضی و گردون، غبار مستعلاست
رفیع قدر تو چرخی همه ثبات و قرارشریف ذات تو بدری، همه دوام و بقاست
زمانه را ز تو خطی که جسم را ز حیاتوجود را به تو راهی که چشم را به ضیاست
به کوشش آمده بر سر حسام تو در رزمبه بخشش آمده برتر کف تو از دریاست
بیاض تیغ تو آیینه جمال و ظفرزبان کلک تو دندانه کلید رجاست
کف به بسط، بسیط جهان گرفت و تو راکف آیتی است که آن بر کفایت تو گواست
تمکن تو سراپرده در مقامی زدکه زهره با همه سازش، کنیز پردهسراست
دلت نوشته بر اقطار ابر را ادرارکف تو رانده در آفاق بحر را اجراست
ز روی و رای تو خورشید، با هزار فروغز زبم عیش تو ناهید، با هزار نواست
به عهد عدل تو اسم خلاف بر بیداستازین مخالفتش افتاده لرزه بر اعضاست
به مردهای که رسد مژده عنایت توچو غنچه در کفنش آرزوی نشو و نماست
سرای جاه تو دار الشفا پنداریبه خاک پای تو کان خونبهای مشک خطاست
ز باغ تیغ زمرد لباس خون ریزتعلامت یرقان بر جبین کاهرباست
ز چین ابروی خوبت به چشم خسرو چینفضای عرصه چین تنگتر ز چین قباست
هلال نعل ستاره ستام گردون سیرجهان نورد و زمان سرعت و زمین پیماست
بلند پایه چو همت، فراخ رو چو طمعگران رکاب چو حلم و سبک عنان چو ذکاست
شب سعادت ارباب دولت است مگرکه روشنی سحر در مبادیش پیداست؟
ز روز و شب بگذشتی اگر نه آن بودیکه روز روشنش از روی و تیره شب زقفاست
ز اشتیاق سمش رفته نعل در آتششکال از آرزوی دست بوس او برپاست
به سعی و قوت سیرش، رسیده خاک زمینهزار پی ز حضیض سمک بر اوج سماست
شدن به جانب بالا سحاب را ماندولی عرق نکند آن و این غریق حیاست
جوان چو دولت سلطان روان چو فرمانشجهنده همچو اعادی رسیده همچو قضاست
شها، حسود ترا گر نمیتواند دیدتو زشادی که سبب کوربختی اعداست
مدار باک زکید عدو که در همه وقتمدار دور فلک بر مدار رای شماست
اگر چه دشمن آتش نهاده سوخته دلز تاب تیغ تو در سنگ خاره ساخته جاست
کنون ببین که ز تاپیر نعل شبرنگتبسان لمعه آتش، بجسته از خاراست
برآب زد سر جهل دشمنت نقشیگهی کز آتش شمشیر توامان میخواست
بسان مردمک چشم خود چون بدید، صورت بستکه خود هرآینه اینجای بهترین ملجاست
زبان چرب تو اینک برآورد زمانه و نبودیکی چنانکه در آینه تصور ماست
عدوی خیبریت گر به قلعه جست پناهشکوه حیدریت منجنیق قلعه گشاست
فلک جناب شها، با جناب عالی شاهمرا ز گردش گردون دون شکایتهاست
سوار گرم رو آفتاب پنداریکشیده تیغ زر از بهر مردم داناست
جهان اگرچه سراپای رنگ و بوست همهولی نه رنگ مروت درو، نه بوی وفاست
تو خوی و رسم سپهر و ستاره از من پرسنه در سپهر محابا، نه در ستاره حیاست
نه آخر از ستم، طبع دهر بیمهرست؟نه آخر از سبب، چرخس سرکش رعناست
که بیاردات و اختیار قرب دو ماهکمینه بنده شاه از رکاب شاه جداست
تنم بکاست از این غم چو شمع و نیست عجبکه سینه همدم سوز است و دیده جفت بکاست
ز خدمت ار چه جدا بودهام و لیک مراهمیشه در عقب شاه لشگری ز دعاست
قوافل دعوت از زبان من همه وقترفیق کوکبه صبح و کاروان صباست
منم که نیست مرا در سخات هیچ سختتویی که در سخن امروز خاتم الشعراست
ز روی آینه زرنگار روشن روزهمیشه تا نفس پاک صبح زنگ زداست
ز گرد خاطر و زنگ کدورت ایمن باددرون پاک تو کایینه خدای نماست