گنج

شمارهٔ ۵ - در مذمت پوستین خود و حسن طلب برای پوستینی دیگر

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: وست۱۳ بیت
صاحبا! سرورا! خداوندا!ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر ویهمچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمنبرده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغشب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدتهمچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبرآب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بیدغنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زدهتنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آیدکه درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرابه صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهرلیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با منچه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن بادتا چمن را گل است و گل را بوست