گنج

شمارهٔ ۹۴۷

۷ بیت
صراحی را منه ساقی به پیش چشم من خالیکه نتوان دید جای دوستان در انجمن خالی
تنم را از ضعیفی چون غبار افشاند از دامندل خود را چنین کرد آخر از من پیرهن خالی
ز تیشه دست اگر برداشت، دامنگیر شیرین شدمحبت کی تواند دید دست کوهکن خالی؟
چو خامه نکته پردازی مرا در صفحه ی بزمی ستکه دایم چون نگین آنجا بود جای سخن خالی
بهشتی چون قفس در عالم ای بلبل نمی باشدعجب دامی ست اینجا، جای مرغان چمن خالی!
به ملک هند از بس خاک غربت دلنشینم شدوجودم کرد دامان خود از خاک وطن خالی
سلیم آن کس که گل بر خاک ما در مستی افشاندمبادا از گل و می هرگزش دست و دهن خالی