شمارهٔ ۹۴۳
تو آن گلی که ز چشم و دلم چمن داریز آب و آینه، چون عکس، پیرهن داری
ز من مپرس که این دلشکستگی ز کجاستز خود بپرس که چشمان دلشکن داری
مکن به ماه من ای آفتاب همچشمیخوش است روی تو، اما کی آن بدن داری
در آتشند مقیمان بزم او چو سپنددرآ به محفل اگر شوق سوختن داری
کلاه شعله بود آشیانه ی بلبلچه فکر خانه در اطراف این چمن داری؟
خدا غریب مرا آفریده چون عنقاچه مانده ای به غریبی تو چون وطن داری؟
سرت چو لاله بود خوشتر از همه اندامبه سر هوای که ای شمع انجمن داری؟
ز حرف رنگم اگر خنده آیدت چه عجبکه زعفران چو گل صبح در دهن داری
رفیق اهل تجرد نمی توانی شدچو باد مصر اگر بوی پیرهن داری
چه گفتگو عبث ای مدعی کنی به سلیمسخن جواب تو گوید اگر سخن داری