گنج

شمارهٔ ۹۴

چو احتیاج طلب می شود، نقاب طلبکه از خدا نتوان کرد بی جواب طلب
خبر ز خضر نداری و زندگانی اوبمیر تشنه، مکن از زمانه آب طلب
مرید پیر مغانم که این نصیحت اوستطلب مکن ز کسی، ور کنی شراب طلب
نکرده ام ز قناعت به کودکی هرگزز دایه شیر به شب های ماهتاب طلب!
به زیر چرخ مجو کام خویش ای درویشچه می کنی ز در خانه ی خراب طلب؟
درین محیط که دست تهی ست مخزن فیضطلب مکن ز صدف گوهر، از حباب طلب
حدیث منع شراب است در کجا زاهدچو غنچه بر سر زانو نشین، کتاب طلب
درین خرابه، عزیزان رفته را از خاکبه پنجه چند کنم همچو آفتاب طلب؟
کشد به جذبه ز هندم به سوی خاک نجفبود سلیم همینم ز بوتراب طلب