گنج

شمارهٔ ۹۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابطلب۷ بیت
دیدم آخر به دست، جام طربعجب ای دور روزگار، عجب
دامن همتی بود خم رابه فراخی چو آستین عرب
از که نالم، که سوخت عشق مراخانه زاد است آتشم چون تب
بود از درد استخوان به تنمپوست در ناله چون قبای قصب
از جنون این خرابه را همه روزمی‌کنم همچو آفتاب وجب
امشبم درد دل تمام نشدباقی داستان به فردا شب!
شد اناالحق‌سرا سلیم، آریمست را مشکل است پاس ادب