شمارهٔ ۹۳۹
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسیهرگز نمی شود به کسی آشنا کسی
دنبال آن که دست به وصلش نمی رسدتا کی رود چو سایه ی مرغ هوا کسی
ما را چه چاره غیر مدارا به روزگارهرگز مباد کار، کسی را به ناکسی
بر خاک، آبروی خود ای آسمان مریزهرگز نکرده است بزرگی به ما کسی
همت بود بساط بزرگی، ندیده استدر خانه ی خدا بجز از بوریا کسی
رنجیده می روی ز سر کوی او سلیمچون می شود نیاید اگر از قفا کسی؟