شمارهٔ ۹۳۸
دلم چون لاله افروزد ز داغیشود روشن، چراغی از چراغی
به بزم آرایی این تیره طبعانعبث چون شمع می سوزم دماغی
گل از نظاره منع او نمی کرداگر می داشت بلبل چشم زاغی
ز شوق سرو قدی، چند نالانروم چون آب از باغی به باغی؟
که یاد آرد سلیم از ما غریبان؟نمیگیرد کس از عنقا سراغی