شمارهٔ ۹۳۶
دلم را این چمن زندان دلگیر است پنداریصدای بلبلان، آواز زنجیر است پنداری
ز بس هرسو عمارت های چوبین قفس داردفضای این گلستان شهر کشمیر است پنداری
به خونریزی دل او آشنایی آنچنان داردکه آن آیینه از فولاد شمشیر است پنداری
ز پیری شد سفید از بس که هر مو بر سر و رویمبه کف آیینهام پیمانهٔ شیر است پنداری
چنان لب را سلیم از گفتگو در انجمن بسته ستکه راز عاشقان محتاج تقریر است پنداری