شمارهٔ ۹۰۶
در چمن ای بلبل از برگ و نوا افتادهایاز گلی گویا تو هم چون من جدا افتادهای
ترک خون خوردن کن ای دل، رحم کن بر حال خودچون سبوی می به یک پهلو چرا افتادهای
سالها ای رهزن دین در طلب بودم تراکامشبم در دست چون دزد حنا افتادهای
دستگیری رهروان را بهتر از توفیق نیستنیستی موسی، چه در فکر عصا افتادهای؟
از غم افتم همچو نقش پا به خاک رهگذرهرکجا چون خویشتن بینم ز پا افتادهای
همچو عنقا به که سر در زیر بال خود بریاز هوس تا کی به دنبال هما افتادهای
در تلاش وصل او داری عجب حالی سلیماز پریشانی به فکر کیمیا افتادهای